بر حرمله لعنت...

آرام آرام راه افتاديم...فضاي آن ديار فضاي سنگيني بود...به قلب انسان فشار مي آمد... براي اولين بار بود كه همچين فضايي را احساس ميكرديم.
هر چه نزديك تر ميشديم اين احساس شديد تر ميشد...انگار در و ديوار شهر هم ماتم گرفته بودند...يكي يكي گيت هاي بازرسي را رد ميكرديم...با هر قدم بغض شديد تر ميشد.
بالاخره رسيديم ...حيران، حيران...پريشان، پريشان...اينجا همان جايي است كه سالها منتظر وصالش بوديم...اما چرا بغض راه نفس را گرفته است ...براي كدامين مصيبت گريه كنيم...از كدامين داغ بگوييم.
اين بغض رهايم نميكرد...مات ،مات بودم...تا ياد مصيبت كودكش افتادم...روضه اي كه در ميان روضه هاي محرم بدجور بادلم بازي ميكرد...يك جمله بود التيام بغضم...آن هم اين بود
بر حرمله لعنت
من از این بالا همه جا رامیبینم.من از اینجا همه آدم هاو اسب هارا میبینم.چقدر آدم!!
.....چقدر اسب!...من از این بالا حتی رودخانه ای میبینم چقدر آب!! کاش کسی جرعه ای آب به
من بدهد...تاکنون پدرمراروی دست هایش بلندنکرده بود،نمیدانم اکنون چرا این کار را کرده....من
از این بالا کسی را می بینم که تیری سه شعبه به کمان گذاشته و به سوی ما نشانه رفته است
من...............