شیشه و مروارید
این شعر مناظره ای بین شیشه به عنوان "نماد بی حجاب" و مروارید به عنوان "نماد محجبه" است که در ابتدا شیشه یک سری شبهاتی در مورد حجاب و عفاف وارد می کند و مروارید در ادامه به آن ها پاسخ می دهد ..
." شیشه و مروارید "
شـیـشه ای با طـعنه و از روی پـند
گـفـت مـرواریــد را بــا پـوزخـنـد
از چـه جای خـود نـمـایـی و شعف
خـویش را پـنهان نـمودی در صدف؟
گـل، ولـی رخـسـار را پـوشانـده ای
بـلبـلِ صـاحـب نــظـر را رانـده ای
مـاهِ رویـت را ز شـب کـم کـرده ای
آسـمـان را مـمـلـو از غـم کـرده ای
کــن دکـان عـشــوه و صـد نـاز، باز
رهـگـذر را از جـمـالـت خـیـره سـاز
تـا بـسـویت هـر نـظر چشمـک زند
بـر وصـالـت قـلـب عـاشـق لـک زند
صـورتـت پـنـهان نـمـودی از فـلک؟
شـک نـدارم بـاشـد ایـن کـارت کلک
گَـر نـبـودی نــقـص بــر ابــروی تو
خـلق مـی شد مـستـفـیض از روی تو
زشـتی ات پـوشـانـده ای پـشتِ نقاب
بــاز، گـویـی از کــمـالات حـجـاب؟
چهره ات گر همچو من خوش رنگ بود
کـِی مکانـت حـجره ای دلـتنگ بود؟
هـمـچــو مـا آیــیـنـه دار نـور باش
جـای عُـزلـت، سـاعـتی مـسرور باش
صـاف بــاش و بــی ریــا و صـیـقلی
تـا بــرِ هــر دیـده بــاشی دیــدنـی
مـاتِ کـیـشِِِِ رخ نــمـا، شـاه و وزیر
چـون پـیاده، اسب و فیل آور بــه زیر
تا به کی در غنچه مانی خوار و پست؟
گل شو تا هر کس تو را گیرد به دست
در جـوابِ شـیشه، مـرواریـد گـفـت:
بس نما این گفته های سست و مفت
گـر نبودت خُرده شیـشه در سـرشت
کی نمودی ایـن چنین توجیه زشت
حُـجب را زشتی و ذلّت خـوانده ای؟
بـی حیایی را تـو عـزّت خوانده ای؟
قیمتِ هر کس نه بر سیمای اوست
کی گهر را هـر مکانی جـای اوست؟
نیست ارزش، ظاهـر و رنـگ و لعاب
مَـه لقا را نیست حـاجت بر خَـضاب
تهمت زشتی به محجوبان خطاست
ایـن صفـت بـر چهره آرایان رواست
آنـکـه خـود را دائـم آرایـش دهـد
اعـتـبـار خـویـش را کـاهـش دهـد
مُـد پـرستی را چـو ارزش می دهد
پـوچـی خـود را نـمـایـش می دهد
هـر کـه چون ما ذات او شـد قیمتی
نـیـست او را بـر تـظاهـر حـاجـتـی
حـال، خـود گـو کـار مـا باشد کلک
یـا هـر آنـکس چـهره را سازد بَـزَک
زان جـهـت جـا داده انـدم در صدف
تـا نـگـردم تـیـرِ شـیـطان را هدف
هـر که مـثـل ما وجـودش نـور شد
رویـش از نـا مـحـرمـان مستور شد
هـر کـجا پـوشـانـدم از نـا اهـل، رو
نــزدِ نـیـکـانـم فـزون شـد آبــرو
شـأن مــرواریــد والا بـــوده است
شـیشه اما، جـنس و کـالا بوده است
شیشه بی اصل و نسب، بی ریشه است
از هـراسِ سـنـگ در انـدیـشه است
لـیک مـا از سـنگ، مُـحکمتر شدیم
بـابِ طـبـع بـهـتـرین دلـبـر شدیم
گـل شـو، امّـا گـل زِ بُـستان عـفاف
تـا نـچینندت بــه هــنـگام طـواف
شـیشه درهـر کوی و بـرزن ریـخته
از سرایِ هــر کــسـی آویــخـتـه
شـیشه، افـتــاد از دل اهــل نــظـر
گـشـتـه مـرواریـد، مـطلـوب بـشـر
در صـدف، الــقـصـه، گشتم دُرِّ ناب
هـر چـه دارم هـست مدیون حجاب
شعر از جواد کریمی اندانی دانشجویی دکترای زیست شناسی دانشگاه شیراز