حوالی غروب یکی از روزها گنجشک کوچکی بر روی آسمان شهری پرواز می کرد که ناگاه چشمش به یک درخت افتاد و توجهش را جلب کرد . با خوشحالی به سمت درخت پیچید و بر روی شاخه ای از درخت نشست و گفت حالا می توانم لانه ای در اینجا بسازم . درخت با عصبانیت به او گفت که آی گنجشکک چرا بر روی شاخه من نشستی . زود پرواز کن و از من دور شو . من جایی برای نشستن تو ندارم. در شهر درختان دیگری نیز وجود دارد که می توانی بر روی آنها بنشینی و برای خود لانه بسازی . زود از من دور شو . گنجشک کوچک ناراحت شد .در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود با ناراحتی گفت من تا به حال در شهر درختان بسیاری را دیده ام ولی تا حالا نتوانسته ام درختی را پیدا کنم تا بتوانم  هنگام غروب چشمانم را با دیدن غروب زیبای آفتاب به روی هم بگذارم . آنگاه از درخت عذر خواهی کرد سپس پر کشید و رفت . گنجشک  نمی دانست که منظور درخت از این حرف چه بود !!!؟؟؟

در مسیر پرواز ناگهان با عقابی روبه رو شد . عقاب تیز چنگال در یک چشم به هم زدن گنجشک کوچک را در چنگالش گرفت و سرش را از تنش جدا کرد . سپس رو به سوی جنگل کرد تا زودتر به منزل برسد تا شام لذیذش را صرف کند که ناگهان یک درد عجیبی در بال سمت چپش احساس کرد . شکارچی نامرد از شکار این عقاب کمیاب ایرانی دریغ نکرد . البته بیچاره هیچ گناهی نداشت چون حوالی غروب بود و چشم ، چشم را نمی دید چه برسد به تشخیص عقاب کمیاب ایرانی از یک غاز لذیذ و بایستی  شکارچی هر چه زودتر به همراه یک تکه نان راهی خانه می شد زیرا در غیر اینصورت زن و بچه از گرسنگی می مردند و این از بخت بد عقاب بود که به جای صرف یک شام لذیذ ، صرف یک شام لذیذ می شد . در همین لحظه بود که نگهبانان محیط زیست از راه رسیدند و شکارچی را به دلیل شکار غیر مجاز و از بین بردن نسل یک پرنده شکاری کمیاب دست گیر کردند و مرد محکوم به حبس و پرداخت غرامت شد. از آن طرف هم زن و بچه بر اثر شدت گرسنگی تلف شدند و ساعتم حوالی پنج ونیم عصره ،کم کم منم میخوام برم بیرون و هیچ چیزی لذت بخش تر از سر کار گذاشتن دیگران نیست. راستی فرا رسیدن دوباره ایام مقدس تحصیل را ب شما هم رشته ای های عزیزم تبریک عرض می کنم وامیدوارم سال خوبی رو شروع کنید و بعد از سپری کردن ایام تابستان،بسیارپرانرژی سر کلاسهای درس حاظر شوید.




ی عرض کوچولو دیگه هم داشتم ومیخواستم ب عنوان پیام بذارم روی کامنت حسین جون اونجا ک در مورد افزایش ظرفیت دانشگاه ها نوشته بودی ولی همین جا عرض میکنم خدمتتون ک اصلا نگران افزایش ظرفیت پذیرش دانشگاه ها نباشید و ب خدا توکل کنید

آینده یه چیز مبهمی هس و هیچ کی نمیتونه در موردش اظهار نظر کنه پس کار عاقلانه اینه ک ما در حال حاظر ب فکر الان باشیم و آینده رو بسازیم و اینم فراموش نکنیم ک زندگی اون چیزیه ک ما می سازیم  پس استاد ساختن باشیم ن قربانی تقدیر

پس اگه ی روزی تمام انسانها هم بشن مهندس صنایع غذایی ما نباید حتی ذره ای هم نگران بشیم 

 

عصر ب خیر